تبليغاتX
هيئت لثارات الحسين ع
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود


( دکتر شریعتی )


http://tinypic.com/4yg73b9.jpg%5B/IMG


منبع : http://shariati-ali.blogfa.com/ 
نوشته شده توسط جواد در پنجشنبه 13 تیر1387 |

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

 

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

 

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا همیشه باد به دست است دام را

 

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

 

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

 

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

 

ما را بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

 

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

 

 

نوشته شده توسط جواد در پنجشنبه 30 خرداد1387 |
اخلاق خانوادگي پيامبر

يافتن و داشتن اسوه و چهار چوب هاى فكرى , كردارى و گفتارى در روابط خانوادگى براى هر انسانى توفيقى در جهت تكامل هر چه بهتر اوست. از سويى محك اخلاق انسان در خانواده است زيرا اشخاص در بيرون قدرت بر رفتار ضد اخلاقى ندارند يا به دليل پاره اى ملاحظات بد اخلاقى نمى كنند. آن كس كه در منزل كه زن و فرزندانش تحت نظر اويند خوش رفتارى كرد , خوش اخلاق است.

در اين مقاله نمايى كلى از اخلاق خانوادگى پيامبر (ص) را ـ كه سرمشق اعلا و بالاترين اسوه (1) و نمونه برجسته اخلاق الهى است و براى تكميل اخلاق مبعوث شد ـ (2) تصوير مى كنيم تا با الهام گيرى از سيره والاى او زندگى خداپسندانه اى داشته باشيم و به گونه اى كه آن بزرگوار با اعضاى خانواده رفتار مى كرد معاشرت كنيم, به گونه اى سخن بگوييم كه آن حضرت سخن مى گفت , آن جايى غضب كنيم كه آن عزيز خشمگين مى شد و جايى عفو كنيم كه آن جناب مى بخشيد. (3)

عايشه , عيال رسول خدا (ص) كه به خصوصيات اخلاقى او آگاه بود , جزئيات اخلاقى و رفتارى پيامبر را در يك جمله خلاصه كرد ، كه در روايت آمده است : .........
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد در سه شنبه 14 خرداد1387 |

 

فاطمه (س) فاطمه است ....

و اینک لحظه‌ وداع با علی (ع) ! چه دشوار است . اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد " ام رافع " بیاید ، وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که :
- ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه‌ های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می‌رود.
به ام رافع گفت :
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌ای گذشت و لحظاتی ...
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج ، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند ، گورش را کسی نشناسد  و ... و علی چنین کرد .
اما کسی نمی ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی ‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست.
و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .
مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی ‌پیغمبر، بی ‌فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ‌ها است.
شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می ‌دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بی‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌های بیدار و خانه‌ های خفته می‌شنوند.
نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمی‌آید، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پیغمبر می‌برد :
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه‌ حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.
ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بی‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌ای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند.
هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.

اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کنننده‌ای که نه خشمگین است، نه ملول.
لحظه‌ای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده می‌شد ـ قطعه‌ای از هستی‌اش را از دست داده است.
درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمی‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، این‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بی‌شرمی انتظار او را می‌کشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسؤولیت‌هایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمی‌تواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار می‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس می‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمی‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضیح می‌دهد: “اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌ای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.......

ادامه مطلب را بخوانید ....



ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 |

 

*** ترجمه ی سوره ی نجم ***

سوگند به ستاره هنگامى كه افول مى‏كند،  «1»   كه هرگز دوست شما [= محمّد (ص‏)] منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است‏،  «2»   و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد!  «3»   آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست‏!  «4»   آن كس كه قدرت عظيمى دارد [= جبرئيل امين‏] او را تعليم داده است‏؛  «5»   همان كس كه توانايى فوق العاده دارد؛ او سلطه يافت‏...  «6»   در حالى كه در اُفق اعلى قرار داشت‏!  «7»   سپس نزديكتر و نزديكتر شد...  «8»   تا آنكه فاصله او [با پيامبر] به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر بود؛  «9»   در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده‏اش وحى نمود.  «10»   قلب [پاك او] در آنچه ديد هرگز دروغ نگفت‏.  «11»   آيا با او درباره آنچه [با چشم خود] ديده مجادله مى‏كنيد؟!  «12»   و بار ديگر نيز او را مشاهده كرد،  «13»   نزد (سدرة المنتهى‏)،  «14»   كه (جنت المأوى‏) در آنجاست‏!  «15»   در آن هنگام كه چيزى [= نور خيره‏كننده‏اى‏] سدرة المنتهى را پوشانده بود،  «16»   چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان نكرد [آنچه ديد واقعيّت بود]!  «17»   او پاره‏اى از آيات و نشانه‏هاى بزرگ پروردگارش را ديد!  «18»   به من خبر دهيد آيا بتهاى (لات‏) و (عزّى‏)...  «19»   و (منات‏) كه سوّمين آنهاست [دختران خدا هستند]؟!  «20»   آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟! [در حالى كه بزعم شما دختران كم ارزش‏ترند!]  «21»   در اين صورت اين تقسيمى ناعادلانه است‏! ......

 

** ادامه ی ترجمه ی سوره ی نجم را در ادامه مطلب بخوانید**


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 |

 

نوشته ی زیر بخش کوتاهی از کتاب ( پدر مادر ما متهمیم ) نوشته دکتر علی شریعتی است :

 

 

*******

 

( پدر ، مادر، ما متهميم )

 

دين « نه »

 

تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !

به قول يكي از نويسندگان : « واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آری و از تو من يك آري نشنيده ام .

 

كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا     مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم !

تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است – با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو – با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !

پدرجان ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد – ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها كردم  و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود !

 

*******

 

خواهش میکنم در این نوشته های دکتر شریعتی قدری تامل کنید .

 

منبع : http://www.dr-alishariati.blogfa.com

نوشته شده توسط جواد در پنجشنبه 29 فروردین1387 |

به بهانه‌ي سالروز شهادت سيد محمد باقر صدر

** شهيد آية الله سيد محمد باقر صدر **

 علامه شهيد، آية الله سيد محمد باقر صدر، يكى از بزرگترين انديشمندان مسلمان - و به تعبير امام خمينى : ((مغز متفكر اسلامى )) - در تاريخ اسلام به ويژه در قرن چهاردهم هجرى است . فقيهى جامع الشرائط، فيلسوفى اجتماعى ، مفسرى بزرگ ، متفكرى آگاه به فرهنگ و علوم زمانش ، نويسنده اى توانمند و پركار و سياستمدارى هوشمند و شجاع و دردمند.
از ميلاد تا مدرسه
سيد محمد باقر صدر در تاريخ 25 ذيقعده 1353 در شهر مقدس كاظمين ديده به جهان گشود (1) و دومين فرزند خانواده بود. اجدادش همه ازعالمان دين بودند: پدرش سيد حيدر كه جوانمرگ شد، پدر بزرگش ‍ آية الله العظمى سيد اسماعيل صدر كه يكى از مراجع بزرگ تقليد شيعه در نيمه اول قرآن چهارده اسلامى بود و در سال 1338 ق . وفات كرد. و ديگر اجدادش كه شاخه هايى سرسبز و پربار از شجره پربركت ((خاندان صدر)) و از تبار غيرتمند و پاك امام كاظم عليه السلام بوده اند و در سرزمين ايران ، لبنان و عراق از پاسداران فرهنگ و انديشه و دانش و دين بشمار مى رفته اند.
بردار بزرگ و معلمش سيد اسماعيل نيز از علما و مجتهدان پرتلاش و جوان نجف بود كه در سال 1388 ق . در چهل و هشت سالگى درگذشت ......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد در چهارشنبه 14 فروردین1387 |

کلام محمّد
 

گفتگو با دکتر عبدالکریم سروش درباره قرآن

میشل هوبینک
برگردان: آصف نبکنام
 

 

محمد آفریننده‌ی قرآن است. این چیزی است که اصلاح‌گر مشهور ایرانی عبدالکریم سروش در کتاب‌اش «بسط تجربه‌ی نبوی» که قرار است ترجمه‌اش سال آینده منتشر شود، می‌گوید. سروش با این دیدگاه از بسیاری از اصلاح‌گران تندروی مسلمان پیش‌تر می‌رود. سروش در مصاحبه‌اش با زم‌زم، چکیده‌ای از این آراء را بیان کرده است.
عبدالکریم سروش رهبر جریان روشنفکری اصلاح‌طلب ایران به شمار می‌آید. او در ابتدا از حامیان آیت‌الله خمینی بود و در اوایل شکل‌گیری جمهوری اسلامی چند منصب رسمی داشت؛ از جمله مشاور آیت‌الله خمینی در اصلاحات فرهنگی و آموزشی به شمار می‌آمد. اما وقتی روشن شد که این پیشوای معنوی، حاکمی مستبد است، سروش با سرخوردگی از این مناصب کناره گرفت.
از اوایل دهه‌ی ۹۰یلادی، او از جمله روشنفکران «جمهوری‌خواه» بوده است که بحث درباره‌ی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند؛ اما به تدریج از کل نظریه‌ی یک حکومت اسلامی فاصله گرفتند.
مدعای اصلی سروش ساده است: تمام معرفت‌های بشری و استنباط‌های انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا. او با این نظر حکومت دینی ایران را تضعیف می‌کند؛ چون اگر تمام فهم‌های بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمی‌تواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ حتی روحانیون ایرانی.
سروش در «بسط تجربه‌ی نبوی» روشن می‌سازد که نظرش درباره‌ی خطاپذیر بودن معرفت دینی تا حدی درباره‌ی قرآن نیز صادق است. سروش در کنار اندیشمندان دیگری چون نصر حامد ابوزید و محمد ارکون، در شمار گروهی اندک از اصلاح‌گران رادیکالی است که مدافع رهیافتی تاریخی به قرآن هستند.....

 

***ادامه مطلب را بخوانيد ***

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد در دوشنبه 20 اسفند1386 |

 

بررسی فعالیت‏های فرهنگی و سیاسی امام مجتبی(علیه‏السلام) پیش از امامت

دوران خانه نشینی امیرالمؤمنین دوران پر رنج و محنت آوری برای اهل بیت پیامبر اكرم (صلی‏الله‏علیه‏وآله) بود چرا كه خاندان پیامبر هر روز شاهد بودند كه چگونه زحمات و رنج‏های پیامبر اكرم(صلی‏الله‏علیه‏وآله) و دستاوردهای ارزنده ایشان در راستای هدایت جامعه و تشكیل حكومت حقه اسلامی از بین می‏رود و چگونه احكام الهی و آموزه‏های دینی بازیچه دست عده‏ای شده است و با چه نیرنگ‏هایی دین را وسیله دستیابی به مطامع دنیایی خود قرار داده‏اند ........

*** بقیه مطلب در ادامه مطلب ***

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد در جمعه 17 اسفند1386 |

 

 

                                                               اندکی تفکر

                                       در کجا به سر می بریم ؟!!

 

 

                 

 

آیا تا به حال شده است که لحظه ای تفکر کنیم که هدفمان از رفتن به هیئت و جلسات مذهبی چیست ؟

اگر لحظه ای تفکر و اندیشه کنیم ، خیلی از مسائل و مشکلات و سوالات موجود در ذهنمان حل می شود . اگر هدف از رفتن به هیئت بالا رفتن کمال و معرفت انسانی است پس دلیل وجود این سبک ها و نوحه های مبتذل که فقط و فقط به سینه زنی های ما حالت بیس دار می دهد چیست ؟ ... بله ...  نوحه هم می شود مبتذل شود . وقتی که سبک ترانه ای که خواننده ای در مجالس لهو لعب و در حالت مستی و از خود بیخودی آن را اجرا می کند بشود سبک مداحی های مجلس ابا عبدا... آن گاه مداحی هم مبتذل می شود که در این صورت نه تنها که انسان را به جلو هدایت نمی کند بلکه ممکن است در شرایطی انسان را به عقب بکشاند و از راه خود به بیراهه کشانیده شود . باید دقت داشته باشیم و کاملا مواظب باشیم که در هر شرایطی هدف خود را حفظ کنیم و برای رسیدن به آن تلاش کنیم .

چرا مدل لباس پوشیدن فلان مداح باید الگویی باشد برای لباس پوشیدن جوانان . آیا هدف از جلسات ابا عبدا... این است . با دین و امام حسین نمی شود که شوخی کرد و بدعت گذاری نمود . امام خمینی (ره) فرمودند : هر چیزی مدرن و به روزش خوب است به جز عزاداری .

هر کسی که در این راه وارد میشود و هدف مشخصی دارد می داند که نشستن در مجلس ابا عبدا... ثواب عظیمی دارد و هر لحظه آن برکت است ولی ما باید حرمت این مجالس را حفظ کنیم . حتما می دانید که هر فرشته فقط یک بار اجازه دارد که در مجلس اباعبدا.. حضور پیدا کند و آن یک بار هم فقط اجازه دارد که بالهای خود را به زیر پاهای عزاداران امام حسین (ع) بگستراند ... پس قدر و منزلت خود را در مجالس اهل بیت بدانیم و از هدف خود دور نشویم . . .

در انتها پیشنهاد می کنم که چند لحظه به این سخن دکتر شریعتی فکر کنید :

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود . افسوس که به جای افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند ...
نوشته شده توسط جواد در جمعه 3 اسفند1386 |